بهار غم انگیز
بهارآمدگل ونسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستوآمد و ازگل خبرنیست
چراباگل، پرستوهمسفرنیست
چه افتاداین گلستان راچه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش ازیاد؟
چرادر هرنسیمی بوی خون است؟
چرازلف بنفشه سرنگون است؟
چراسربرده نرگس درگریبان؟
چرابنشسته قمری چون غریبان؟
چراپروانگان را پرشکسته است؟
چراهرگوشه گرد غم نشسته است؟
چراخورشید فروردین فروخفت؟
بهارآمد گل نوروز نشکفت........
بهارتلخ منشین خیز وپیش آی
گره واکن زابرو،چهره بگشای
سرورویی به سروویاسمن بخش
نوایی به مرغان چمن بخش
برآرازآستین دست گل افشان
گلی بردامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شدازناشکیبان
برون آورگل ازچاک گریبان
بهارابنگراین دشت مشوش
که می باردبرآن باران آتش
بهارابنگراین دام بلاخیز
که شدهرخاربن چون دشنه خونریز
بهارابنگراین کوه ودرودشت
که ازخون جوانان لاله گون گشت
بهارادام افشان کن زگلبن
مزارکشتگان راغرق گل کن
بهاراازگل ومی آتشی ساز
پلاس دردوغم درآتش انداز
بهارازنده مانی زندگی بخش
به فروردین مافرخندگی بخش
هنوزاینجاجوانی دلنشین است
هنوزاینجا نفس ها آتشین است
بهاراباش کاین خون گل آلود
برآردسرخ گل چون آتش ازدود
برایدسرخ گل،خواهی نخواهی
وگرخودصدخزان آرد تباهی
بهاراشادبنشین ،شادبخرام
بده کام گل وبستانزگل کام
اگرخودعمرباشد،سربرآریم
دل وجان درهوای هم گماریم
میان خون وآتش ره گشاییم
ازاین موج و ازاین طوفان برآییم
دگربارت چوبینم،شادبینم
سرت سبزو دلت آباد بینم
به نوروز دگرهنگام دیدار
به آیین دگرآیی پدیدار..........
شعر:استادامیرهوشنگ ابتهاج(سایه)