غزال کوچک زیبا و رعنا بدور از چشم مادر زد به صحرا
ز صیادی رسیدش تیر بیداد کزان ناوک به خود پیچید وا فتاد
دم مرگ آن اسیر پنجه درد نگاهی جانب صیاد خود کرد
خداوندا چه گویم از نگاهش چه هاخوندم ازآن چشم سیاهش
نگاهش بد نگاه دادخواهی نگاه درد و رنج بی پناهی
نگاهی بود مالامال اندوه که آتش میزدی بر سینه کوه
بدور افتاده از تیمار مادر نه آغوشی کهدرخودگیردش سر
بدردآ مد دلم زین ظلم و بیداد نظر کردم بنفرت سوی صیاد
بدیدم اوهم اندراضطراب است زخون ریخته در پیچ و تاب است
نگاهش مانده بر آن رنجدیده بصید کوچک در خون تپیده
نه پای رفتنش اندر پی کار نه تاب ماندنش در پیش آن زار
صحرگاهان شنیدم طفل صیاد گل شاداب عمرش رفته برباد
قوی دستا ز دست حق بیادآر چو زورت هست جان کس میازار