تاثير اجتماعي دل دادگي شهريار در زندگي او فوق العاده بود زيرا كه رقيب عشقي اش چنانچه از قرائن معلوم مي شود چراغعلي خان اكرم الدوله پسر عموي رضا شاه فرماندار تهران بود و گويا قصد جان اورا داشته است. شهريار ابتدا از ترس رقيب خود را پنهان مي كند و بعد ها مجبور به تبعيد به نيشابور ودر نهايت به مشهد مي شود.ماجرا را از زبان خود شهريار نقل مي كنيم:
استادشهريار:
(با اميري اول رفتيم فيروز كوه ،يكي دو ماه قائم شديم .بعدش هم كه معلوم شدو عشق ما رسوا شدو به گوش يارو رسيد و تبعيد مان كرد ،گفت نبايد تو اين شهرباشه اين بهانه اي بود كه كار خدايي است ،باعث شد كه از قشون خلاص بشيم وگرنه ول نمي كردند كه از ارتش.
بعد آنوقت مادر آن دختر آمد،مرا يك ماه دژباني حبس كرده بودند. گفت قضيه اينه ،مردتيكه ديوانه است دستور داده تورا ببرند شهرباني چيز خورت كنند.بيا سرجدت چند وقت از شهر برو بيرون،كه ما جواب پيغمبر را چي بديم ،آن وقت يه چيزي را گذاشت تو جيبم ،ديدم 200،300 تومان گذاشته تو جيبم.
منم كجا برم ،نرم فكرم آمد كه برم سراغ كمال الملك ،كمال الملك هم تبعيد بود در نيشابور.)
ورود شهريار به تهران در سال 1300ه-ش مقارن است با حضور نوابغ فرهنگي وهنري اخير ايران در اين شهراست.
شمشير قلم
نالم از دست تو اي ناله كه تأثير نكــــــــــــــردي گرچه او كرد دل از سنگ تو تقصير نكــردي
شرمسار توام اي ديده از اين گريهً خونيـــــــــن كه شدي كور وتماشاي رخش سيرنكردي
اي اجل گر سر آن زلف درازم به كف افتـــــــــــد وعده هم گر به قيامت بنهي دير نكـــردي
واي از دست تو اي شيوهُ عاشق كش جانـــان كه تو فرمان قضا بودي و تغيير نكـــردي
مشكل از گير تو جان در برم اي ناصح عاقـــــــل كه تو در حلقه زنجير جنون گير نكــــــردي
عشق همدست به تقدير شد و كار مرا ساخت برو اي عقل كه كاري تو به تدبير نكــــردي
چه غروريست دراين سلطنت اي يوسف مصري كه دگر پرسش حال پدر پير نكـــــــــــردي
شهريارا تو به شمشير قلم در همه آفـــــاق به خدا ملك دلي نيست كه تسخيرنكردي
در سال 1308شمسي نخستين ديوان شهريار با سه مقدمه از ملك الشعراء بهار،حسين پژمان بختياري وسعيد نفيسي چاپ مي شود.اين كتاب در قطع جيبي با 178 صحفه توسط كتابخانه خيام با مديريت محمد علي ترقي به دست علاقه مندان شعر وادب فارسي مي رسد.
نبوغ شهريار در اشعاري متفاوت اورا در ميان اقران خود متفاوت ساخت.ارايه سبكي نو،در قالبهاي معمولي غزل و مثنوي به خصوص نوع آوري او در سرودن شعر رمانتيك توجه علاقمندان به شاعري را به خود جلب كرد.
استاد شهريار:(گفتند كه سعيد نفيسي نويسنده است خوب بود كه ملك الشعراء بنويسد.خيام گفت كه خيلي خوب مي بريم پيش ملك الشعرا،ببيند مي نويسد.
مقدمه به قلم استاد ملك الشعراء بهار:
سالي پيش از اين روزي در انجمن دوستان ذكر شاعر هنرمندي به ميان آمد و معرف كه خود يكي از اجله ي دانشمندان متتبع بود بيتي چند از آن شاعر هنري برخواند،همگان از شنيدن آن ابيات به نشاط اندر شدند و من بيش از همه طالب و شيفته ديدار ايشان آمدم.روز ديگر به وسيلت همان بزرگوار شاعر بلند قريحت را در خانه خويش ملاقات و از شنيدن غزل و قصيدتي كه تازه سروده بودند انبساط شگفتي دست داد،از آن پس با آن شاعر آشنا شدم.
آن شاعر جوان آقاي شهريار است كه اينك مشتي از آثار ثمينش در اين رساله طبع مي شود. شهريار جواني است با ذوق سرشار وقريحت بلند،ملول وش ولي پرهيجان ،عاشق پيشه،صاحب دل ،ساده و وارسته و از كودكي با اقتضاي استعداد غريزي و اكتسابي به قول و غزل پرداخته ودر شباب عمر شاعري مقتدر از كار بيرون آمده ،و چون در عين حال در مدرسه عالي طب به تطبب مشغول است اميدواريم به زودي اين علم را نيز به خوبي فراگرفته و به خدمت جسم و روح مردم وطن بلكه مردمان جهان بپردازند.
شهريار شاعري است شيوا و حد شاعري اورا غزليات اين رساله گواهي است راست گوي.در هر غزل به معاني تازه اي پي برده و تركيبات شيريني فراهم آورده است.
شيوه اش نو،مرغوب ونزد پيرو جوان مطلوبست و آينده ي بهتري وعالي تري هم اين صنعت وي را در پي است كه اگر روزگاري مساعد ودانش پرور يابددر اين بيشه گويها زند وقصب السبقها ربايد.
من با برخي از افكار اجتماعي آقاي شهريار كه در اين رساله ديده مي شود،چندان موافق نيستم.اين مغايرت متكي به تجربتها ي تلخي است كه شاعر جوان مارا هنوز دست نداده،وليكن مانع آن نمي باشد كه شيوه و طرز ايشان را بستايم ودر زمره گويندگان شيرين معاصرش معرفي ننمايم.
استاد شهريار:(امير خيزي بيش از اينكه من وارد بشم آن كتابچه را نشانش داده بود .خيلي با من محبت مي كرد ،تعجب مي كرد ،باور نمي كرد هي از امير خيزي مي پرسيد حقيقتا اين اشعار مال ايشان است،گفت بلي .)
وحشي شكار
تا كي در انتـــــــــظار گذاري بزاريـــــــــــــم باز آي بعد از اينهمه چشم انتظاريـــــــم
ديشب به ياد زلف تو در پرده هاي ســــــاز جانسوز بود شرح سيه روز گاريـــــــــــم
بس شكوه كردم از دل ناسازگار خـــــــــود ديشب كه ساز داشت سر سازگاريــــم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مــــــرد چشمي نماند شاهد شب زنده داريــــم
گفتي هواي لاله عذاران ري خوشســـــــــت پنداشتي كه بوالهوس لاله زاريـــــــم
طبعم شكار آهوي سر در كمند نيســـــت ماند به شير شيوه وحشي شكاريم
سندان به سرزنش نتوان كرد پايمــــــــال سر كوبيم زياده كند پا فشاريـــــــــــم
شرمم كشد كه بي تو نفس مي كشم هنوز تا زنده ام بس است همين شرمساريم
تا هست تاج عشق توام بر سر ، اي غزال شيرين بود به شهر غزل شهرياريـــــم
ادامه سلطان اقلیم ادب(5)