یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتـــــــــــــم در میان لاله و گل آشیانی داشتــــم
گرد آن شمع طرب مــــــیسوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتـــــــم
آتشــم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتـــم
درد بی عشقی ز جـــانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتـــــــــم
بلبل طبعم «رهی» باشد ز تنهایی خمـــوش نغمهها بودی مرا تا هم زبانی داشتــــم
غزل:از شادروان استادمحمدحسن رهی معیری
استاد محمدرضا شجریان به این غزل زیبا دردستگاه شور با آوای بی مانندش اعتباری دیگر بخشده است .چنانکه اگر رهی معیری زنده بود در مقابل این آوای بی بدیل سرتعظیم فرود می آورد و هزار آفرین می گفت.براستی آنجا که سخن می ماند ،موسیقی آغاز می شود .یقینا آنچه که شاعر دراین غزل فروگذار کرده استاد بی همتای آواز ایران آنرا تکمیل کرده است.