استادسيدمحمدحسين شهريار
فلك گو با من اين نامردي و نامردمي بس كن كه من سلطان عشق شهريار شعر ايرانم
تبريز يا فيروزه ي اسلام يادگار دوران با شكوه اقتدار ايران در عصر ايلخانان وپايتخت شاه اسماعيل صفوي و دروازه عصر جديد در دوره ي قاجار بوده كه به همين مناسبت به دارالسلطنه تبريز شهرت يافته است.
شهر تبريز است ومشگين مرزو بوم مهد شمس و كعبه ي ملاي روم
گر هواي كـــعبه داري يا ديــــــر كاروانــــا رو كه آبشخور به خير
***************************
شهر تبـــــــريز است و پير روزگار سرگذشت او بهين آموزگــــــار
اي رخت از خانه بيرونت نهــــاد همت پاكان به همراه تو بــاد
**************************
شهر تبـــــــريز است و مهد انقلاب آشيان شير و شاهين وعقاب
به مهر ارقدم مي نهي يا به خشم برو اي مسافرقدم روي چشم
***************************
شهرتبريز است وجان قربان جانان مي كند سرمه ي چشم از غبار چشم مهمان مي كند
اي كه بار از شـــــــــــهر جانان بسته اي با vخود با رشتــــــه ي جـــــــان بستــــــه اي
در اواخر قرن سيزدهم هجري شمسي در هياهوي مشروطه خواهي واستقلال طلبي ودر محيطي آكنده از مجدو شرف و اصالت در يكي از محلات كهن تبريز(چاي قيراغي)نوزادي پا به عرصه ي گيتي نهاد كه بعدها به گواهي شاهكار هاي متعددي كه در قلمرو زبانهاي فارسي وتركي خلق كرد استعداد شاعري خود را در ميان شاعران پرآوازه آن روزگار به اثبات رساند.اورا محمد حسين ناميدند.

استاد شهريار در15 سالگي
قاري ننه گئجه ناغيــــــل دينده،
كولك قالخيب ،قاب-باجاني دوينده،
قورد گئچينين شنگوليسين يينده،
من قاييديب ، بيرده اوشاغ اوليديم!
بير گول آچيب اوندان سورا سوليديم!
ننه پيره گرم فسانه گفتن
باد برون ببام و در كوفتن
طفل حكايت بره شنفتن
كاش دوباره بچه اي گشتمي
كفته و دوباره پژمردمــــــي
استاد شهريار(بنده در سال 1325 هجري قمري متولد شدم ميشه 1285 هجري شمسي....)
پدر محمدحسين كه بعدها به شهريار معروف گشت سيد اسماعيل موسوي ملقب به حاج مير آقا خشگنابي از سادات خشگناب تبريز از توابع بستان آباد بود .

حاج ميرآقاخشگنابي 1303ه.ش
منيم آتام، سفره لي بيركيشيدي،
ائل اليندن دوتماق اونون ايشيدي،
گوزللرين آخره قالميشيــــــــدي،
اوندان سورا دونرگه لر دوندولر،
محبتين چراخلاري سوندولر.
والد من صاحب سفـــــره بودي
هميشه سفره اش گشوده بودي
دادرس و غمخـــــــور توده بودي
زمانه چرخي زد و زير رو شد
عمر بشر بسته به تار مو شد
************************
انصاف مي دهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پراز زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگاربود
تنها نه مادر من ودرماندگان خيل
اويك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
.............
********************************
چو بدين جـا رسي ، زيارت كن قبر مرحوم ( حاج ميـــــرآقا )ست
او ( وكيـــــــــل دعاوي) تبريز وز نبوغ از نوادر دنيـــــــــــــاست
پدر ( شهريار ) معروف است كه در اين دوره سيدالشعـراست
گل (سادات خشگناب)است او (خشگنابي)سجل وشهرت ماست
استادشهريار:(وكالت ميكرد آنوقت هم دادگستري نبود دعاوي در محاضر حل و فصل مي شد. اول وكيل آذربايجان بود .سايروكلا آن هايي كه ما مي شناسيم همه شاگرد هاي او بودند.....)
دلتنـــــــــــگ غروبي خفه بيرون زدم از در دردست گرفته مچ دست پسرم را
ناگه پسرم گفت چه مي خواهي ازاين در گفتم پسرم بوي صفاي پدرم را
بنا به روايتي شيوع بيماري وبا در شهرتبريز حاج مير آقا را برآن داشت كه فرزند خود را كه در آن زمان قنداق بود براي مصون ماندن از لطمات احتمالي به قييش قورشاق(حيدربابا) وخشگناب ده آباء واجدادي خويش بفرستد.آموزش اوليه شهريار در روستاي قييش قورشاق آغاز شد ودر مكتب آخوند ملا محمد باقر و آخوند ملا ابراهيم صدري به اموختن قرآن وزبان فارسي مشغول گشت.
استاد شهريار: (ازاول مغز من پرشد از قرآن و از حافظ.. ..قرآن را باز مي كردم :طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقي
با اينكه معني اش را نمي فهميدم اما منعكس مي شد در روحيه ام.
يا حافظ را باز ميكردم:در خرابات مغان نور خدا مي بينم .......)
حيدربابا ، ملا ابراهيم وار، يا يوخ ؟
مكتب آچار ،اوخور اوشاخلار،يا يوخ؟
خرمن اوستي مكتبي باغلار،يايوخ؟
مندن آخوندا يتيررسن سلام
ادبلي بيرسلام مالا كـــــــلام
حيدربابا آخوند در چه حاله؟
مكتب كند باز و بقيل و قاله؟
تعطيل تابستان مثل هرساله؟
آخوندرا زمن بگو سلامي
سلام با صلابت كلامي
تاريخ نگار نامي تبريز استاد رحيم رئيس نيا:
(......وچون سه تن از عمه هايش كه عبارت بودند از خديجه سلطان،ستاره،وسارا با قئييش قورشاقي ها ازدواج كرده وساكن اين روستا بودند وخانواده اش پيوند هاي خويشاوندي ديگري هم با اهالي اينجا داشته اند،دوران كودكي شاعر بيشتر درهمين جا سپري شده و حتي به مكتب هم در همين جا رفته وبيشترين خاطرات منعكس شده اش در حيدربابابيه سلام مربوط است به قئييش قورشاق و پس از بازسرايي خاطرات اينجاست كه به باز گويي خاطرات خشكناب پرداخته است.در حيدربابايه سلام اول كه جمعا 76 بند است، در بند،52 شاعر به خشكناب سر مي زند:
حيدربابا ، قره كـــــــولون دره سي
خشكنابين يولي ، بندي، بره سي
اوردا دوشر چيل كهليگين فره سي
اوردن گئچر يوردومــوزون اوزونه
بيزده گئچك يوردوموزون سوزونه
وبلافاصله سوال مي كند:
خشكنابي يامان گونه كيم ساليب؟
سيدلردن كيم قيريليب ـكيم قاليب........
و پس از ياد كردن حسرت آميز چند تن از شخصيت هاي خشكناب چون آقاميرغفار،كه تاج سيد ها بوده، مير مصطفي دايي بلند بالا و ريشو كه به تولستوي شباهت داشته ،مجدالسادات ربان آور وژدر خودش كه مردي دست و دل باز وصاحب سفره بوده و...بند 59 را كه آخرين بند مربوط به خشكناب است،با اين بيت مي بندد:
شاه عباسين دوربيني ،يادش بخير!
خشكنابين خوش گوني،يادس بخير! ...........)
استاد اصغر فردي از شاگردان استادشهريار كه تاكنون چندين اثر بي نظير صوتي وتصويري از استاد شهريار منتشر كرده است.
(....دوم آنكه اگر چند سالي از دوران كودكي اش را مقارن با مشروطيت در روستا مانده آن روستا نه خانه ي پدري ونه خشكناب بلكه قئييش قورشاق نام دارد و همان خانه اينك به همت توجه ارباب كرم فرو ريخته است.....)
در شش سالگي بعد از برقراري آرامش در تبريز همراه خانواده اش از قييش قورشاق به تبريز باز مي گردد.
افسانه عمـــــرم آورد خواب عمري كه نبود خواب ديدم
در سيل گـــــذشت روزگاران امواج به پيچ و تاب ديدم
از عشق و جوانيم چه پرسي من دسته گلي برآب ديدم
دل بدرقه با نگاه حسرت
زانسوي قره چمن دياري است نزهتگه شاهدان آفــــــــاق
آن دامن كوه شنگــــــــل آباد وان جلگه سبزقيش قرشاق
يادآن شب خشگناب و مهتاب وان صحبت ميزبان قبچــاق
آن يار و ديار آشنايي
در راه درشگه چي نشانم يك نقطه به گوشه افــــــق داد
گفت ار پدر تو سازم او را خواهي چه به من به مشتلق داد
من آب نبات دادم او را او نيز پكي به من چپــــــــــق داد
وان نقطه نهفت در پس كوه
كم كم ، پدرم خدا بيـــــامرز ديدم سركوه رسته چون كاج
چون بال ملك عبايش افشان دستار سيادتش به سرتاج
وز كوه همي شود سرازير چون نور محمدي ز معــراج
ديگرمگرش به خواب بينم
********************
نيسان دوشدي بيزده دوشدوخ ياغيشا
هي دييردوخ ، بلكه ياغيش ييغيشــا
كيم باشارير سئللرينن بوغوشـــــا ؟!
بالا كيشي فايتونچي ميز گلميشدي
اماميه قهوه سينده قالميشـــــدي
نيسان شد و سرما و سيل وباران
ما منتظر تا كي رسد بپـــــــــايان
كيست رود به جنگ سيل وطوفان
درشگه چي در پي ما آمده
در قريه اماميه وا مانـــــــده
استاد شهريار: ( در محله سرخاب بود كه منو گذاشتن مكتب خونه، مكتب خونه سيد حمزه ،آقا سيدي بود .مرحوم حبيب ساهر دوسال از من بزرگتر بود مي آمد دست منو مي گرفت مي برد مكتب.....)
زندگي دوران كودكي در روستاي حيدربابا وخشگناب ،بازگشت به تبريز و قرار گرفتن در فضاي شاعرانه دارالسلطنه تبريز آرام آرام قريحه ي شاعري را در وجود شهريار زنده مي كند چنانچه او از اين ذوق شاعرانه خود چنين مي گويد:
استاد شهريار: (كلفتي داشتيم اسمش روقيه باجي بود،من بهش گفتم كه پاشو شام بيار
آنوقت عصباني شدم دعواكردم باهاش گفتم كه:
روقيه باجي سني حضرتي عباس دو شامي گتي
يكدفعه عباسش را انداختم ،گفتم:
روقيه باجي سني حضرتي دو شامي گتي
اين خوشم آمد ازاين سجع،از اينجا شاعريم شروع شد . يك دفعه هم با همان روقيه باجي دعواكردم،بعد پشيمان شدم و خانم ننه ام گفت پاشو وضو بگير و توبه كن كه فحش دادي وضو كردم وتوبه كردم و آن وقت آن شب گفتم :
من گنه كار شدم واي به من مردم آزار شدم واي به من
پدرم شيشه مي ديد شكست پي زنار شدم واي به من
من گنه كار شدم واي به من .....
اين اولين بيتم بود كه شعر بود.......)
خان ننه
خان ننه،هاياندا قالدون
بئله باشيوا دولانيم
نئجه من سني ايتيرديم!
داسنين تايين تاپيلماز
سن اولن گون،عمه گلدي
مني گتدي آري كنده
من اوشاق،نه آنليايديم؟
باشيمي قاتيب اوشاخلار
نئچه گون من اوردا قالديم ..................
خان ننه،دورت بگردم،
رفتي ازدستم چه آسان!
مثل تو پيدا نمي شه ،
گم شدي از من چه پنهان!
توكجا رفتي عزيزم؟
در كجا ماندي
روز مرگت ،عمه آمد،
بردهي ديگر مرابرد،
نزد خويشان و نزديكان
من چه فهميدم آنجا؟
كودكان بودند و ماندم
بي خبرسرگرم بازي،
چند روزي نزد ايشان........
استاد شهريار:
(خانم ننه،مادر پدرمن (رحمت الله عليه)بود كه به ايشان خان ننه مي گفتيم.زماني كه خان ننه فوت كرد من 9 سال داشتم.
به خاطر اينكه من بچه اول خانواده بودم خان ننه مرا به هيچ كس نمي داد. خودش از من نگهداري مي كرد من انس عجيبي با او داشتم.
در اواخر عمرش زمانيكه در روستاي حيدربابا(قايش قورشاق)مريض شد .در روز مرگش مرا به روستاي ديگري بردند:روستاي خشگناب.....)
شهريار تادوره اول دبيرستان در مدرسه مباركه محمديه تبريز به تحصيل مشغول مي گردد.در اين دوره است كه استعداد شاعري او شكوفاتر مي شود و تصميم به همكاري با مطبوعات ادبي در تبريز مي گيرد.
نخستين اثر چاپ شده ي شهريار كه در حقيقت نخستين اثركامل بازمانده از دوران نوجواني او نيز بشمار مي روددر مجله ادب در برج سنبله 1299 شمسي چاپ رسيده و اين غزل بايد مبدا بررسي سير تحور وتطول خلاقيت شهريار در طول تاريخ حياتش واقع شود.
اين غزل به لحاظ محتوا سايه روشني از تجدد را درخودش دارد.يعني يك تفاوت بنيادين با غزل هاي دوره قاجار و انجمن هاي ادبي آن سالها را به وضوح در اين غزل مي شود ديد.عنوان غزل (چراغ شام)است.
چراغ شام
صد شكر كه نوروز جوان كرد جهـــــــان را هنگام نشاط است كنون پيرو جوان را
آهسته نسيــــم طرب انگيز بهـــــــــــــاري بخشيد يكي روح شعـــــف زنده دلان را
بلبل ز قفس گشت چو آزاد ، روان شـــــد خرم بسوي گلشن و بگشــــــود زبان را
كاي زنده دلان صبح به گلزار خراميـــــد بينيد به گلزار عيــــــــان باغ جنــــــان را
رفتم به چمن بهر تماشا و تنفـــــــــس زان نكهت مشكين كه دهد قوت روان را
ديدم كه جور و ستم خار به گــــــــــلزار كرده گل و بلبل به هم آغاز فغــــــــان را
مرغان هم اندر ره آزادي گلشـــــــــــــن مردانه نهاده به كف خود سر و جـــان را
بنشست به يك گوشه و بربست دهانش بسپرد دگر بركف گلــــــــزار عنـــــــان را
چون خار از اين واقعه واقف شد و دانست كاين عزم ز جا بر فكند شير ژيـــــــان را
آري چو شود ملت شهري همه يكـــدل تسخير نمايند سرا پاي جهـــــــــــــان را
ميرمحمد حسين اسماعيل زاده
عضو مجمع (ادب)
مجله ادب ،سال اول ،شماره 8 برج سنبله ي 1299 ه.ش صص21- 20
استاد شهريار:(من با پسرعموم سيدمحمودخان نورآذر با هم رفتيم حجره اي گرفتيم در همين طالبيه. با مرحوم سينا همسايه بوديم.مرحوم سينا بالا بود ما پايين،تحصيلات قديم پنج شش جلد كتاب براي نحو خوانديم، صرف و نحو صرف مير،تصريف،عوامل،نموذج،جامي،سيوطي ،صمديه،الفيه ابن مالك اينهارا..
بعد آنوقت مقامات حريري،حميدي را ديدم پيش مرحوم ميرزاعبدالوهاب شعار...)
شهريار در چهارده سالگي مثل اغلب خانواده هاي اشراف تبريز قصد مسافرت به اروپا را داشته است.به همين خاطر براي آموختن زبان فرانسه معلم خصوصي فرانسوي براي او استخدام مي شود.او اين زبان را تا دوره عالي ادبيات زير نظر همين استاد مي آموزد وهمزمان با آثار شعراي معروف فرانسه نيز آشنا مي شود.
استاد شهريار:(در چهارده سالگي كه مي رفتم تهران ،من در چهار زبان تبحر داشتم.هم تركي،هم فارسي،هم عربي،هم فرانسه، حتي به فرانسه شعر هم مي گفتم هرچه كه دلم مي خواست مي گفتم.....)
ياد شهيار
كارگل زار شود گر تو به گلـــــــــزار آيي نرخ يوسف شكند چون تو به بازار آيي
ماه در ابر رود چون تو بر آيي لــــــب بام گل كم از خار شودچون تو به گلزار آيي
شانه زد زلف جوانان چمن باد بهـــــــــار تا تو پيرانه سر اي دل به سر كاــر آيي
اي بت لشگري اي شاه من وماه سپاه سپر انداخته ام هرچه به پيكــــــار آيي
لاله از خاك جوانان به در آمد كه تو هم شهريارا به سر تربت شهيار آيــــــــي
ادامه دارد........