ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گویی به سرم ریخت چواین قصه شنودم
آنکه می خواست به رویم دردولت بگشاید با که گویم که در خانه به رویش نگشودم
آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فرو خفت من که یک عمرشب از دست خیالش نغنودم
آن که می خواست غبارغمم از دل بزداید آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم
به غزل رام توان کرد غزالان رمیده شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم


